|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 جستجو
پیوندها
دهکده رویا
سید یاسمنگولی با حرفای قشنگش پخش زنده از حرم امام حسین(ع) کلام ناز دلبر(داداشم) یار همه شبهای امیدم خاتراط کلاح ظرد ملیکا و وبلاگ قشنگش ممتحن یه عالمه حرف قشنگ عشق هرگز نمی میرد(اورست) آقای علی عارفی با یه عالمه حرف نگفته کبوتر بال شکسته همیشه طرفداره عشق روز های عاشقی پویا (نوشته هایم برای تو) شعرهای ناب یاسر با وبلاگ زیبا پریسا با حرفهای قشنگ کودکانه حضرت عشق الهه باران هستی با حرفهای زیبا قاب ساز بابک با وبلاگ قشنگ someone با وبلاگ دوست داشتنی مهرداد و قابهای بلگفا الهه سامانی با دوستانه وفادار دل شکسته خواهر وبرادر خوب شیرین ترین شیرین دنیا آقا حبیب جون با وبلاگش پله پله تا ملاقات با خدا نسيم كوير يه اقا حامد ديگه زيبا ترين پنجره دنيا از مستانه وبلاگي از محمد احسان عزيز آتوسا با يه عالمه حرف قشنگ يكي از منتظران با روزهاي انتظار کربلائی سیده شکوفه بهار کنیز ابوالفضل(ع سارا با حرفهاي طلوع وصال میم مثل مادر خاطرات باور نکردني يک حاج اقا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حرف دل
حرفایی از جنس بلور داستان ستاره کچولو
شب بود آسمان تاریک ستاره ها بانور خودشون آسمون رو زیبا تر میکردند اما یه ستاره بود که نورش از همیشه کمتر بود ستاره شبهای قبل خیلی قشنگ میدرخشید همه مردم شهر اون رو می شناختند بچه ها بهش میگفتن ستاره طلایی اما ستاره طلایی ما یه قصه داشت که باعث شده بود کم نور بشه غمگین بشه وحتی آرومکی گریه کنه آره اون دنبال یه دوست میگشت دوستی که اونو از تنهایی در بیاره اخه اون با کسی دوست نبود و تنهایی اذیتش میکرد ستاره تصمیم گرفت یه دوست پیدا کنه که از تنهایی درش بیاره ستاره به ماه گفت میشه با من دوست بشی ؟ ماه گفت من فقط شبا با تو هستم اما روزها از پیشت میرم و تو نتها میشی من دوست شبهای تو میتونم باشم اما دوست همیشگی تو نمی تونم باشم پس دنبال یه دوست دیگه بگرد ستاره بازم ناراحت شد فکر کرد هیجکسی نمی تونه با اون دوست باشه ........ ادامه داستان یه هفته دیگه. باید تایپ کنم یه کمم فکر .چون داستان از خودمه نظرتون در مورد این قسمت داستان چیه |+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 17:41
سلام به همه مهربونها خوب لباس بپوشید سرما نخورید
اینروزها آسمان حرفهاش رو مخفی میکنه. یه کم سیاه میشه یه کم سرو صدا میکنه بعدشم میزنه زیر گر یه؟ شروع میکنه گریه کردن زمین رو خیس میکنه اما بازم گریش بند نمیاد. آفتاب اون پشتا با نورش آسمون رو سبک میکنه. بعد آسمون اروم میشه قشنگ میشه زیباتر از همیشه. بعضی وقتا بغض تو گلوش میمونه آب تبدیل به برف میشه. اما کسی نمی دونه آسمون برا چی داره گریه میکنه. تو میدونی؟میدونی؟میدو؟می؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 10:52
|