|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 جستجو
پیوندها
دهکده رویا
سید یاسمنگولی با حرفای قشنگش پخش زنده از حرم امام حسین(ع) کلام ناز دلبر(داداشم) یار همه شبهای امیدم خاتراط کلاح ظرد ملیکا و وبلاگ قشنگش ممتحن یه عالمه حرف قشنگ عشق هرگز نمی میرد(اورست) آقای علی عارفی با یه عالمه حرف نگفته کبوتر بال شکسته همیشه طرفداره عشق روز های عاشقی پویا (نوشته هایم برای تو) شعرهای ناب یاسر با وبلاگ زیبا پریسا با حرفهای قشنگ کودکانه حضرت عشق الهه باران هستی با حرفهای زیبا قاب ساز بابک با وبلاگ قشنگ someone با وبلاگ دوست داشتنی مهرداد و قابهای بلگفا الهه سامانی با دوستانه وفادار دل شکسته خواهر وبرادر خوب شیرین ترین شیرین دنیا آقا حبیب جون با وبلاگش پله پله تا ملاقات با خدا نسيم كوير يه اقا حامد ديگه زيبا ترين پنجره دنيا از مستانه وبلاگي از محمد احسان عزيز آتوسا با يه عالمه حرف قشنگ يكي از منتظران با روزهاي انتظار کربلائی سیده شکوفه بهار کنیز ابوالفضل(ع سارا با حرفهاي طلوع وصال میم مثل مادر خاطرات باور نکردني يک حاج اقا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حرف دل
حرفایی از جنس بلور ستاره کوچولو
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت..... سلام بر بزرگی... کوچک... کوچک... کوچک...
برا آدم کوچیکا هم نظر بزارید |+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 17:32
|